بارانیم پاسخگوی یخبندان نیست
اعصابی برام باقی نمونده.نصفه شب پنجشنبه بارانیم رو ور میدارم . روی کولم میندازم . پایم رو روی برفا میذارم . خش خش شکستن برف و یخ رو توامان احساس میکنم .هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی... راه میروم . میگریزم از خود . میگریزم از هر کس ؛ کس یا ناکث . میگذارم که احساس هوایی بخورد . میروم تا ته دشت . دشت پر خاطره از بوی بهار. و در آن سرمای جانگداز؛ دستم توی جیب بارانیم میرود بی اختیار . سیگاری روشن میکنم . میمکم . مثل کودکی که پستان مادرش را میمکد تا زنده بماند . زانو به زمین میگذارم در این شب سرد.چاله ای از برف درست میکنم . خاطره هایم را از جیب بغلی بارانی در می آورم و اینسان زیر برف مدفون میکنم . و . بر میگردم خانه. یخ حوض را میشکنم . دستم سرد است اما قلبم بد جوری می تپد. داغ کردم "داغ"آب حوض یخزده هم جوابگویم نیست . آه مردمان نیک ! آه آزادی خواهان !آه گریزان از وطن !آه دلبندان این خاک ! بارانیم جواب این سرما را نمیدهد
بارانییم
فقط برای باران تاب تحمل دارد


<< Home